تبليغاتX
یا این- یا آن
پاره ای از زندگی

از من می پرسند که رأی می دهی یا نه؛ من برای این سوال، جواب مشخصی ندارم. به نظر من اگر دکتر معین در انتخابات پیروز می شد قضیه فرق می کرد. آن موقع من می گفتم حتماً باید رأی داد چون راه مبارزه ی مسالمت آمیز از درون صندوق رأی می گذرد و معین برخلاف خاتمی که کلی گویی می کرد و تندترین سخنانش، هارت و پورتی خنده دار بیش نبود، صریح تر بود و قاطع تر و می شد از طریق او مبارزه ی سیاسی را جدی تر و مستقیم تر کرد. اما الان اوضاع فرق می کند. چند شب پیش به کسی می گفتم که به اصطلاحِ کانتی، شرکت در انتخابات یا تحریم آن، موضوعی جدلی الطرفینی است؛ هیچ یک را نمی توان اثبات کرد( شاید به دلیل بی هویتی و غیرمنتظره بودن تاریخ!). افزون بر این، به این طیف از اصلاح طلب ها هم چندان نظر خوبی نداشته و ندارم.

به هرحال با دو تئوری مواجه هستیم: یکی مبتنی بر امکان فتح گام به گام نهادهای قدرت با حرکتی افتان و خیزان است و بنابراین حکم به شرکت در انتخابات می کند و دیگری می گوید که هرگز چنین نمی شود و می توان با استفاده از فرصت هایی که از طریق فشارهای خارجی به وجود می آید و کاهش مشروعیت حکومت، کار را به جایی رساند که محمدرضا شاه در طول سال 1356 قدم به قدم عقب رفت و به آنجا رسید. آن موقع البته کسی حرف بازرگان را نشنید که به جای خشونت می توان سلسله ی پهلوی را گام به گام با نفوذ در مراکز قدرت، کنار گذاشت. این که کار این تئوری به جاهای باریک بکشد(خشونت و درگیری خونین/هجوم نظامی خارجی/ ساخت و پاخت حکومت با قدرت های خارجی و ...) اصلاً بعید نیست و این نقطه ی ضعف اش است. تئوری اول هم زیادی خوشبین است؛ راهِ آن گونه حرکت اصلاح گرایانه هر لحظه تنگ تر می شود(و این یعنی آرام آرام و بی اراده به سوی تئوری دوم رفتن). مثلاً فکر می کنید بعد از کودتای 1332 و بدون فشارهای گروه های رادیکال به حکومتِ پهلوی، امکان داشت که جبهه ی ملی یا نهضت آزادی که دقیقاً شرایطی مانند اصلاحاتچی های امروز را داشتند، کاری از پیش ببرند؟ شاه که عاقبت دکتر امینی را هم تحمل نکرد! ضمن اینکه به نظر من هرکس تئوری اول(مشارکت در انتخابات) را بپذیرد، بی برو برگرد باید هم در انتخابات مجلس رأی دهد هم در خبرگان و هم در شوراها. چون نتیجه ی پیشبرد منطقی آن تئوری همین می شود؛ اگر قرار است به درون ساختار نفوذ کنید، باید از همه طرف حرکت کنید تا بالاخره منفذی پیدا شود.

باری، بالاخره چه کنیم؟ من جداً پیشنهاد مشخصی ندارم. تئوری اول را می پسندم چون از خشونت به دور است و نمی پسندم چون زیادی خوشبینانه است؛ تئوری دوم را می پسندم چون واقع نگرتر است و نمی پسندم چون امکان ناکارآمدی و خطرات مهیب اش بیشتر از اولی نباشد، کمتر نیست. با این حال فکر می کنم در هر سه مورد رأی بدهم: در شوراها به لیست اصلاح طلب ها، در خبرگان به 4-5 نفر مثل هاشمی و هاشم زاده ی هریسی و شاید حسن روحانی و یکی-دو تن دیگر و در مجلس هم شنیده ام کسانی هستند مثل سهیلا جلودارزاده که شاید نام هم او را بنویسم. با این حال دور نمی بینم که دیگر چنین "انتصابات" هایی را وقعی ننهم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 23:0  توسط امیرحسین  | 

تازگی ها دیدن تلخی ها سخت آزارم می دهد. فیلم های تلخ، تصاویر تلخ، رویدادهای تلخ، همه سخت برایم آزاردهنده شده اند. نه اینکه قبلاً آزارم نمی دادند؛ نه! آن وقت ها هر تلخی ای می آمد و کمی در جلوی ذهنم می ماند و بعد می رفت پسِ پشتِ ذهنم؛ حالا نمی رود. همین نزدیکی ها می ماند و آزارم می دهد. هرچه می خواهم از خودم فرار کنم نمی شود. بیماری، پیری، مرگ، فقر، بی اخلاقی و اخلاق نترسی( چیزی  شبیه به "خدا نترسی") دیوانه ام می کند. حالم بد می شود؛ جوری که این حال روانی بد، جسمم را به نحو عجیب و شگفت آوری متأثر می کند: گُر می گیرم؛ حس می کنم دندان هایم دانه دانه از هم سوا می شوند و می خواهند از دهانم دانه دانه بریزند بیرون؛ انگاری قلبم می خواهد مجرای تنفسی ام را مسدود کند و نفسم را بند آورد؛ معده ام در هم می پیچد؛ طاقت از کف می دهم. آقاجون که مُرد، آن معلم خوش طینت می گفت خداوند نعمتی داده که "نسیان"اش می نامند؛ دوست داشتم و دارم که باورش کنم اما چه کنم که اگر نسیان هم نعمت باشد، باری، حس می کنم دارم از دست می دهم اش. چه تراژدی ای است! طبیعت ات هم دربرش می کشد و هم می خواهد که فراری اش دهد. سوگمندی را می خواهی و هم التیام را؛ نه گزیری از یکی داری و نه گریزی از دیگری.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 22:24  توسط امیرحسین  | 

ای مسیحا تو جهان را رنگ انسانی زدی

و جهان با دست تو، رام بشر شد

آنک انسان بین که از نامش خدا هم نامور شد

"میگل د اونامونو" 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 18:44  توسط امیرحسین  |