|
پاره ای از زندگی
|
مدرسه،ش۵، بهمن ۱۳۸۵، ص۸۰
دلم می خواهد کی یر کگور باشم: در جوانی، پیری هفتاد- هشتاد ساله را بمانم که عصازنان به آرامی سخن می گوید و گستره ی وجود را با گام های سریع و پیاپی نمی پیماید؛ هر قدمش غرق شدن در وجود است. گوش هایش سنگین است و راحت تر می تواند سروشِ سکوتِ پر از رازِ هستی را بشنود؛ بی هیچ مزاحمی. با هر نگاهش شتکی از استفراغ هستی و اسرار ملکوت را می پاشد بر جوانی که به تندی از کنارش می گذرد؛ گو اینکه جوانک دقیقه ای بعد در سیاهی فرو رود. یا نه! دلم می خواهد اگر نه کی یرکگور، دست کم آن جوان شر و پر نخوت جای خالی سلوچ دولت آبادی باشم. چه هیبتی داشت تجربه ی ترس وقتی به سراغ اش آمد! دلم می خواهد بیرق مرگ در پشتم چون سایه ای مهیب روان باشد؛ خود را در سیاه چاله ی هستی بیابم و آن لحظه ی یگانه مرا دربربگیرد: مرگ! و البته نَمی رم! مثل آن جوانک مرگ را فروبلعم و دم به دم آن را این طرف و آن طرف ببرم و با خودم حمل اش کنم. پسرک مار را که دید، چنان با مرگ درآمیخت که - یادتان هست؟ - دیگر نه می گفت و نه می شنید و نه می خفت. زندگی بی چنین تجربه ای چیست جز مُردگی؟ لب مرز قرار می گیری و دل خوش می کنی به اضطرابی که در آستانه ی پرت شدن از بامی بلند، بلندتر از هر بامی قرارت می دهد.