تبليغاتX
یا این- یا آن
پاره ای از زندگی
گاهی لازم است «خداوند» را «رب» یا «پدر آسمانی» بنامم ولی هرگز نباید او را «خدا» خطاب کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 17:39  توسط امیرحسین  | 

 

یادداشت اخیر راجع به فیلم برداری از کلاس درس دکتر حداد عادل و پخش تصاویر آن از تلویزیون دولتی را که می نوشتم، می دانستم که خبرها از غیب خواهد رسید. جناب دکتر هفته ی پیش اشاره کردند که « من خودم با این کار موافق نبودم ولی گفتم چون روز معلم است عیبی ندارد. بیایند و نشان دهند که رییس مجلس هم معلم است ... بعداً شنیدم یکی از دوستان که روشنفکرتر از ما است در وبلاگ یا سایتی چیزهایی نوشته. به هرحال توقع ما چیز دیگری است و برای ما حساب عقل و دل جدا است».

 من مشکل شخصی ای با دکتر حداد ندارم. چهار سال در مدرسه اش درس خواندم و هر چهار سال هم هزینه ی تحصیل ام را دادم. می خواستند سال آخر پول بیشتری بگیرند. خوشحالم که مادری دارم که «ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است». گفته بود «بیش از این ندارم و می برمش مدرسه ی دیگری». آن ها دویده بودند که «نه! باز هم بیایید». سال سوم هم که بودم شنیدم که می خواسته اند اخراجم کنند. چرایش را نمی دانم. خودشان می دانند. نه مانند دو- سوم دانش آموزان آنجا اهل دود و دم بودم نه زبان پرخاش به کسی گشوده بودم. مشکل درسی هم که در کار نبود. مشکل، هرچه بود، نوعی تفتیش عقاید و این حرف ها بود. خلاصه، خیلی هم راحت در آن مدرسه درس نمی خواندم که منتِ کسی اکنون بر سرم باشد. گرچه سلام-علیکی با خودِ دکتر و دوستی ای با فرزندش که معلم ما بود داشتم و دارم. از هر دوی آن ها هم چیزهایی آموختم به این جهت احترامشان هم می گذارم و الطافشان را قدر می دانم.

با این حال احترام زیادی هم به کسی نمی گذارم. به این معنا است که اتفاقاً حساب عقل و دل یکی است. وقتی به یاد می آورم که در آن مدرسه چه تحقیرها و توهین ها به دکتر حاجی بابایی عزیز روا داشتند و با کسانی چون کوشای عزیز چگونه تا کردند و چگونه در آن مدرسه دانش آموزان را به خودی-غیرخودی تقسیم می کردند؛ وقتی به یاد می آورم که معلمی با سابقه ای به مراتب انقلابی تر از حداد عادل در این کشور محکوم به اعدام شد اما جیکشان که درنیامد هیچ، تأیید هم کردند؛ وقتی به یاد می آورم که ماندگارترین چهره های فرهنگ و ادب را به صلابه کشیدند در حکومتی که چهره های ماندگارش آن هایند که می دانید؛ وقتی اخراج و بازنشستگی بهترین استادان (گل سرسبدشان: دکتر محمد مجتهد شبستری) را با تأیید مقام های بالارتبه ی حکومت می بینم و یادم می آید که جایی خوانده بودم زنده یاد دکتر علی اکبر سیاسی در پاسخ رییس ساواک که گفته بود اعلی حضرت خواستار اخراج آن یازده استاد دانشگاه شده اند، فریاد زده بود که دانشگاه مستقل است و اگر دستم را هم بشکنید من حکم اخراج این یازده استاد را امضا نمی کنم؛ وقتی می شنوم که رییس فرهنگیِ مجلس مدام دارد از ضرورت کنترل کتاب ها و نشریات سخن می گوید؛ وقتی معلم را از سر کلاس با دستبند بیرون می کشند و خبرش را مخفی می کنند؛ باری، این ها را که می بینم و می شنوم این دیگر چه توقعی است که «حساب عقل و دل جدا است»؟ یعنی می گویید دورویی کنیم؟ مگر شخصیت آدمیزاد را می شود چند تکه کرد؟  به عقل کسی را محکوم کنید و به دل دوستش بدارید؟ یعنی دل این قدر لاابالی است؟!

در حکومت ما علم بی معنا است. آشکارا گفتند «محور علم در ج. ا "اقتدار" است». طبیعی است که عالمانی که گرد اقتدار نچرخند نه عالم اند نه علمشان به کار کسی می آید؛ ای بسا وجودشان مضر هم باشد. تنها کسانی عالم و معلم به شمار می آیند که به کار اقتدارگرایی هم بیایند. بی جهت نیست که در گزینش ها چنان سوالاتی می پرسند که در یادداشت قبلی نوشتم. جناب دکتر! عقل و دل با هم می گویند که باید از چنگ پیوند خطرناک علم و اقتدار گریخت.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:19  توسط امیرحسین  |