|
پاره ای از زندگی
|
تازگی ها دیدن تلخی ها سخت آزارم می دهد. فیلم های تلخ، تصاویر تلخ، رویدادهای تلخ، همه سخت برایم آزاردهنده شده اند. نه اینکه قبلاً آزارم نمی دادند؛ نه! آن وقت ها هر تلخی ای می آمد و کمی در جلوی ذهنم می ماند و بعد می رفت پسِ پشتِ ذهنم؛ حالا نمی رود. همین نزدیکی ها می ماند و آزارم می دهد. هرچه می خواهم از خودم فرار کنم نمی شود. بیماری، پیری، مرگ، فقر، بی اخلاقی و اخلاق نترسی( چیزی شبیه به "خدا نترسی") دیوانه ام می کند. حالم بد می شود؛ جوری که این حال روانی بد، جسمم را به نحو عجیب و شگفت آوری متأثر می کند: گُر می گیرم؛ حس می کنم دندان هایم دانه دانه از هم سوا می شوند و می خواهند از دهانم دانه دانه بریزند بیرون؛ انگاری قلبم می خواهد مجرای تنفسی ام را مسدود کند و نفسم را بند آورد؛ معده ام در هم می پیچد؛ طاقت از کف می دهم. آقاجون که مُرد، آن معلم خوش طینت می گفت خداوند نعمتی داده که "نسیان"اش می نامند؛ دوست داشتم و دارم که باورش کنم اما چه کنم که اگر نسیان هم نعمت باشد، باری، حس می کنم دارم از دست می دهم اش. چه تراژدی ای است! طبیعت ات هم دربرش می کشد و هم می خواهد که فراری اش دهد. سوگمندی را می خواهی و هم التیام را؛ نه گزیری از یکی داری و نه گریزی از دیگری.