|
پاره ای از زندگی
|
دریچه ی آشنایی من با دنیای فلسفه و الهیات، خواندن نوشته ها و آثار دکتر سروش بود و من از این جهت بسی خوشحالم. بسیار خوشحالم که آشنایی ام با این دانش ها و بینش ها از طریق سروش بود نه از طریق شریعتی یا مطهری یا دیگر متفکران دین اندیش( غیر دین اندیشان را نمی گویم چون من به مقتضای پرورشم در یک خانواده ی مذهبی یا به تعبیر بهترِ عبدالله: مکتبی) از ابتدا با اندیشه های دینی خو گرفته بودم). آشنایی ام با امور سیاسی هم از طریق بازرگان بود و من از این حیث هم نیکبخت بوده ام. حس می کنم به خاطر همین شکل ورود به ماجرا، کم کم یک لیبرالِ مذهبی از آب درآمدم. این لیبرال بودن از همان اول، فضای عقلیِ مرا پُر کرد. با این حال همان طور که چندین بار به دوستان نزدیکم گفته ام، تنها در ۳-۴سال اخیر بوده که اندیشه ی دنیوی و سکولار با زیربنایی دینی در سراسر وجود من شکل گرفته( اینکه این تلفیق چگونه شکل گرفته و آیا متناقض نیست را باید در جای دیگری توضیح دهم). این است که برخی کسان که پس از دوران دبیرستان من را ندیده اند و اخیراً گه گاه به من برمی خورند از اینکه به مراتب سهل گیرتر و روادارتر شده ام شگفت زده، برخی خوشحال و برخی ناراحت می شوند. از جمله، دوستان حزب اللهی من در دبیرستان، موقعیت کنونی ام را اصلاً نمی پسندند( همان طور که در مورد عبدالله با ذهنیتی به مراتب بدتر مدت ها است که چنین اند). من فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم که کاملاً آگاهانه لیبرال مَنِشیِ خودم را عمیق تر کرده ام و رواداری را اینک عمیقاً پاس می دارم. حرمت انسان را چنان دریافته ام که دوست دارم تکلیف کانتیِ « مدنظر گرفتن انسانیت به مثابه هدف و نه هرگز وسیله» را هرچه بیشتر در وجودم بپرورانم.
در این تغییرِ وجودیِ اصیل، گمان می کنم آشنایانم در دانشگاه، برخی دوستان نزدیکِ قدیمی و جدید، تجربه های اصیلِ وجودی در این سال های اخیر، برخی حوادث ناگوار که کثافتِ جزم اندیشیِ دینی را در آن ها آشکارا می دیدم و بالاخره تعالیم حکیمان و عارفان و قدیسان و فیلسوفان بزرگی از بودا و لائوتسه و محمد و غزالی و مولانا گرفته تا کانت و شوپنهاوئر و کی یر که گور ویتگنشتاین و نیچه و ... موثر، همدم و تسلا بخشم بوده اند؛ کسانی که محبت و لطفِ وجودشان را هیچ گاه فراموش نمی کنم.
در کنار روادارتر شدن البته از برخی جهات سخت گیرتر و حساس تر هم شده ام. کسانی که خود را اشراف زاده می پندارند و دیگران را خوار، تمسخر و اهانت به عقاید مذهبی/ غیرمذهبی دیگران کسب و کارشان است، خود را قیم دیگران می پندارند، کاریکاتوری از تعالیم دینی ساخته اند و آکنده از نکبت گناهان توبه ناپذیر، حکم شرعی برای این و آن صادر می کنند، در رفتار ( و نه در زبان، چون کسی چنین حرف سخیفی بر زبان نمی آورد) خود را مالکِ مُلک حقیقت می دانند توگویی خداوند بی پرده با آنان سخن گفته است، فضول های بی شرمی که می پرسند: « دیروز تو را با دختر/پسری دیدم. آن دختر/پسر کی بود؟» و تنها وظیفه شان را ارشاد و هدایت دیگران به راه راست می دانند و از تیرگی درون شان غافل اند، را به راحتی رها نمی کنم. باید پشتِ دست و توی دهان این ها زد تا انسانیت را به بازی نگیرند. من پیش تر به این مسائل بی توجه بوده ام اما اکنون نیستم.
گمان می کنم می دانم دوست محترمی که برای نوشته ی من درباره ی انتخابات، نظر گذاشته و واکنش عبدالله را برانگیخته و دیگر دوستان حزب اللهی ام که تغییرات انفسی مرا می بینند، پشت سرم چه می گویند. آنان دوستان من بوده اند و من به حرمت دوستی مان سخنانشان را همیشه می شنوده ام. نیت پاک برخی شان را هم ارج می نهم اما خُب، نیت پاک کافی نیست.
باری، پس از این مقدمه ی طولانی، خدمت مرتضی خان هم عرض می کنم که من نه هیچ گاه برای خاتمی سینه چاک کرده ام( اینکه هیچ؛ هیچ وقت از او زیاد خوشم هم نمی آمده!) و نه در حسرت ریاست جمهوری معین هستم( گرچه به خاطر علاقه ام به منافع همنوعانِ هموطنم به او رأی دادم). آن تحلیلِ "قوی شدن مدرنیته به خاطر انتقادهای سنتی ها" و ربطش به رأی دادن من و تقویت جمهوری اسلامی را هم از جنس ربط ماست به دروازه می دانم( گذشته از اینکه اصلاً همان ادعای اولش سخن بسیار خامی است!). هیچ وقت هم انتظار ندارم که همه ی مشکلات حل شوند که زمانی به خاطر حل نشدن شان بخواهم خودکشی کنم. یک بار شیخ ما گفت که دینداری تو در حد همان سجاده ات است. من که سجاده پهن نمی کنم و البته خوشحالم که او در این حد مرا دیندار خواند ولی همان موقع گفتم که من همین دینِ کوچولو را که هستی را رازآلود جلوه می دهد، بیشتر دوست دارم. حالا هم می گویم که من از سرشت جهان انتظار ندارم که همه ی مشکلات را حل کند. بسی خوشحالم که تاریخ را زیاد دوست دارم و زیاد می خوانم و همین تاریخ یادم داده است که زیادی جدی اش نگیرم. از این دست ادعاها زیاد شنیده ام. تاریخ را بخوانید! پر از شوخی است!
امیدوارم این یادداشت کسی را نرنجاند. خواستم هم در بازی یلدا شرکت کنم و به نوعی پاسخ ِخواستِ رضای عزیز را داده باشم و هم احساساتم را راجع به برخی مسائل بیان کنم. پس از این هم شاید در این زمینه چیزهایی نوشتم و یادی هم از گذشته ها کردم.
* نظر مرتضی درباره ی یادداشت قبلی من:
اول باید بگم این عبدالله هم که زود جو گیر میشه و همه چیز را می عالی بود .مثل اینکه متوجه نیست این مطلب خیال بافیهای یک فیلسوفه.
امّّا یک نکته ساده برای تو امیر حسین,تا حال فکر کردی با رای دادن به هاشمی چی کار می کنی؟یا حتی با رای دادن به معین ؟من بهت میگم رای صندوقهای جمهوری اسلامی را زیاد می کنی .ما که بدمون نمی آید خدا خیرت بده.یادت باشه همونتوری که انتقاد سنّّتیها از جامعه مدرن ّموجبا ت امنیت مدرنیته را فراهم می کنه کار شما هم دقیقا همین کار را می کنه حالا اگر باز هم فکر میکنی رای دادن بهتره خوب رای بده .اما حرف آخر:
یه روزی تو برای خاتمی سینه چاک بوی و من برای امثال ناطق ،امروز تو در حسرت معین هستی و من در آرزوی قالیباف ولی یادمون باشه که فقط با آمدن یک نفر مشکل همه مردم دنیا حل می شه و آن هم کسی نیست جز یوسف زهرا (س) حالا اگر حرفم را قبول داری که دعا کن بیاد و اگر هم که نه من توصیه میکنم که خود کشی کنی چون دیگه هیچ دریچه و روزنه امیدی در مقابلت نداری وپس دیگه بدون امید زندگی چرا؟آیا مرگ بهتر نیست؟